روز مادر مبارک14( داستان گردنبند طرح جشنی برای ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها))

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    بازدید : 12 مرتبه

    بسم الله الرحمن الرحیم

     

    داستان گردنبند

    مجری با بچه ها سلام و احوالپرسی می کند.

     زهرا با گریه وارد می شود

     مجری: اِ سلام زهرا جونم خوبی؟ چیه؟ چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

    زهرا به طور مداوم و به صورت ریتم وار و ترجیحاً به صورت خنده دار در حال گریه کردن می باشد.

     مجری: ببین اگه به من نگی من نمی تونم هیچ کمکی به تو بکنم باید مشکلت را بدونم.

     و رو به بچه ها می پرسد اگر که فقط گریه کنیم بزرگترها می توانند مشکل ما را حل کنند؟

    مجری رو به زهرا می‌گوید حالا بگو چی شده؟

     زهرا کلمات نامفهوم و خنده داری را همراه با گریه بیان می‌کند.

     مجری: ای بابا بچه ها شما فهمیدید؟ من که نفهمیدم.

     و از بچه ها سوال می پرسد اگر مشکلی برای ما پیش بیاد باید چه کار کنیم؟

     مجری رو به زهرا می‌گوید: زهرا جون شمرده شمرده و آروم آروم بگو چی شده؟

     زهرا: خاله جون ناراحتم

     مجری چرا عزیزم چرا ناراحتی؟

    زهرا: آخه همه ی زحمت هام با باد رفت.

     مجری (با خنده): با باد رفت؟ باد اومده بود؟ زحمت هات با باد کجا رفت؟

     زهرا: نه خاله جون همه ی تلاشم دود شد رفت هوا.

     مجری: ای وای آتیش سوزی شد؟ ای داد! هی بیداد !

    زهرا : اِ خاله جون.

    مجری: خب زهرا جون آروم از اول تعریف کن ببینم چی شده ؟

    زهرا (به صورت خیلی آرام و کلمه کلمه): من دیروز توی اتاق نشسته بودم و با عروسکم بازی می‌کردم.

     مجری: ای بابا گفتم آروم  نه دیگه اینقدر. زود و تند بگو.

     زهرا (خیلی سریع): من دیروز توی اتاق نشسته بودم و با عروسکم بازی می‌کردم.

    مجری: نه دیگه نشد . (رو به بچه ها): بچه ها شما متوجه می شید چی می گه؟

     وقتی ما می خوایم حرفمون رو به بزرگترها بگویم چه جوری می گیم؟ (از بچه ها پرسیده شود)

     مجری: خب حالا که از بچه‌ها یاد گرفتیم خوب و قشنگ بگو جریان چیه؟

    زهرا: خاله من دیروز توی اتاق نشسته بودم و با عروسکم بازی می‌کردم و داشتم فکر می کردم که مامانم خیلی مهربونه و خیلی برای من زحمت می کشه از وقتی که من به دنیا اومدم تا الان خیلی کارها برای من انجام داده و خیلی دوستم داره من هم خیلی دوستش دارم.

    دلم میخواد یک جوری بهشون نشون بدم که چقدر دوستشان دارند بعد تصمیم گرفتند که یک هدیه به ایشان بدم .

    مجری: به به ،آفرین چه کاره قشنگی از بچه ها سوال شود بچه ها ما چه جوری میتونیم از زحمتهای مادرامون قدردانی کنیم.

    زهرا : خاله جون اول تصمیم گرفتم یه چیزی براشون بخرم ولی بعدگفتم خودم یه چیزی برا شون درست کنم بهتره کلی فکر کردم این ور اون ور رفتم تا بالأخره فهمیدم (محکم ادا شود همراه با ترسیدن مجری)

    خاله جون من قبلاً مهره داشتم یه نخ هم برداشتم و یک گردنبند قشنگ درست کردم بعد تا اومدم نخش را سفت کنم (همراه با گریه) پاره شد و همش روی زمین ریخت. (گریه شدید)

    مجری: خب این مشکل که حل می شه .

    زهرا: چه جوری؟؟ پخش شده اینجا.

     مجری: ما بهت کمک می‌کنیم تا زودتر بتونی گردنبندت را درست کنی.

    مجری رو به بچه ها کیا دوست دارند به زهرا جون کمک کنند؟؟

    چند نفر از بچه ها را انتخاب کرده آهنگ پخش می شود و بچه ها مهره هایی را که بر روی زمین ریخته پیدا می‌کنند و درون کیسه می ریزند بسته به جمعیت و زمان می توان تعداد نفرات و دفعات بازی را کم یا زیاد کرد.


    ادامه مطلب :

    زهرا: آخ جون دست همگی درد نکنه من برم زودتر گردنبندم را درست کنم  (زهرا از صحنه خارج می شود).

    مجری رو به بچه ها: بچه ها چه قدر خوبه وقتی کاری رو باهم انجام میدیم زودتر تموم میشه وقتی به پدر و مادرمون به دوستامون، به دیگران کمک می کنیم یا وقتی کسی به کمک شما احتیاج داره، بهش کمک می کنیم چقدر عالیه. چقدر خدا رو خوشحال می کنیم حتی حال خودمون هم بهتره (ورود زهرا به صحنه زهرا در حال درست کردن یک کاردستی)

    مجری: سلام زهرا جون چیکار داری می کنی؟

     زهرا :خاله جون دارم برای مامان جونم کار دستی درست می کنم.

    مجری: شما مگه گردنبند درست نکردی و اون رو ندادی به مامان؟

     زهرا : خاله جون نه مهره هام ، دادم به دوستم ریحانه.

     مجری :دادی به دوستت؟ چرا اینکارو کردی!

    زهرا : آخه خاله ریحانه هم می‌خواست مثل من به مامانش هدیه بده ولی نمی دونست چی بده من هم مهره‌ها رو بهش دادم که گردنبند درست کنه ، و من خودم کاردستی درست کنم.

     مجری : آفرین چقدر کار قشنگی کردی، فداکاری کردی، و به دوستت هم کمک کردی.

    رو به بچه ها : بچه ها من با این گردنبند زهرا جون به یاد یک داستان زیبا افتادم.

    داستان گردنبند به صورت خلاق و با استفاده از بچه ها گفته می شود یکی از بچه ها به عنوان عرب بادیه نشین، یکی بلال و یکی عمار.

     روزی پیامبر در مسجد نشسته بودند که یک عرب وارد مسجد شد و گفت: ای رسول خدا من گرسنه ام لباس مناسبی ندارم، پولی هم ندارم و بدهکارم، کمکم کنید. پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) به بلال فرمودند: که این مرد را به خانه دخترم فاطمه(سلام الله علیها) ببر و بگو او را پدرت فرستاده.

    بلال آمد و داستان را برای حضرت زهرا(سلام الله علیها) تعریف کرد. حضرت زهرا(سلام الله علیها)  گردنبند خود را که هدیه بود باز کردند و به بلال دادند و فرمودند : که این گردنبند را به پدرم بده تا مشکل را حل کنند بلال بازگشت و گردنبند را تحویل پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) داد.

    رسول خدا فرمودند: هرکس این گردنبند را بخرد بهشت را به  او مژده می‌دهم.(تضمین می‌کنم). عمار یاسر آن را خرید و مرد عرب را به خانه خود برد و به او  لباس، غذا و پول داد سپس غلام خود را صدا زد و گفت این گردنبند را به خانه ی فاطمه (سلام الله علیها) ببر و بگو هدیه است تو را نیز به فاطمه(سلام الله علیها)  بخشیدم.

    حضرت زهرا(سلام الله علیها)  نیز غلام را در راه رضای خدا آزاد کردند. غلام گفت: متعجبم چه گردنبند با برکتی گرسنه ای را سیر کرده بی لباسی را پوشاند و قرض بدهکاری را ادا کرد و غلام ، بنده ای را آزاد کرد و دوباره نزد صاحبش برگشت.

    زهرا : خاله جون چه داستان قشنگی. چقدر حضرت فاطمه(سلام الله علیها)  مهربون بودند و به همه کمک می‌کردند.

    مجری: بله عزیزم خیلی.

     بچه‌ها موافقید یک مسابقه بدهیم و بعد خداحافظی کنیم؟

    زهرا: بله خاله جون خیلی عالیه.

    بله بچه ها مسابقه ی ما، مسابقه درست کردن گردنبد هست.

    انتخاب ده نفر از بچه ها و درست کردن گردنبند یعنی هر تعدادی که بچه‌ها بتوانند مهره داخل آن بیندازند بسته به تعداد بچه ها و زمان تکرار می شود.

    ایده پرداز: نرگس محمدی

    تهیه و تنظیم: ساجده طالبی



    موضوع : گروه سفینه(جشن ها ومراسمات ویژه گروه), میلاد حضرت زهرا(س), تربیت دینی, شعر و قصه, بازی و کاردستی, مناسبت های مذهبی

    نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 19:14
    برچسب‌ها :

    آخرین مطالب

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :